خرید بک لینک
صلاحامروز به جز بحث کردنش با پسرهاش، با خواهرم هم بحث کرد؛ که البته تقصیر خواهرم بود که خواست طرف پسرها رو بگیره.آخه به ما چه که به اونا چی می گه؟ مگه اونا طرف ما رو می گیرن که تو میری واسه اونا سینه سپر می کنی و بیخودی شر راه می اندازی.دوباره فکر مرگش و اینکه اگه بمیره چقدر خوبه، اومده توی سرم ولی تمام سعی ام و کردم که دیگه نفرینش نکنم که بمیره. دیگه این رو نخواستم و سعی کردم به خشمم غلبه کنم. الان فقط می خوام که هر جوری که به صلاح من و خواهرامه، اذیت و آزارش نسبت به ما از بین بره.

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

به درد نخورخسته شدم. خسته و ذله. جدیدا خیلی روی اعصابه و خیلی گوه خوری می کنه. آرزوی مرگش رو کنم، بلا سرمون میاد. آرزوی مرگش رو نکنم، از رفتاراش ذله میشم. واقعا نمیدونم تا کی باید این حروم لقمه ی نجاست پلید رو تحمل کنیم. تا چند سالگی؟ از جوونی تا پیری از پیری تا بمیریم؟ کاش خفه خون می گرفت. کاش حرف نمی زد و سر هر چیزی اون دهن نجسش رو باز نمی کرد. بی حد و اندازه است ضربه هایی که از این مثلا پدر توی زندگی خوردم. هیچ وقت به هیچ دردی نخورده. فقط استخوون لای زخم بوده. فقط بار روی دوش بوده. فقط ضعف

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

عروس و داماد خمیریدبیرستانی بودم که دوستم بهم یه کادو داد. یه قاب عکس فانتزی که جای دو تا عکس داشت و یه طرف قاب یه عروس و طرف دیگه، یه داماد از جنس خمیر چسبیده بود. این قاب عکس بانمک و قشنگ بود.نمیدونم چی شد که قاب عکس شکست و گم و گور شد؛ اما اون عروس و داماد خمیری رو هنوز دارم و روی یه جعبه ی فلزی چسبوندم شون. نمیدونم دوستم اون روز به چه نیتی اون قاب عکس رو به من داد. به نیت ازدواج که عکس خودم و شوهرم رو داخلش بزارم؟ نمیدونم. اما نیت دوستم هیچوقت محقق نشد.خودش الان دو تا پسر داره و من هنوز تنها

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

مادربزرگبه مادربزرگم که فکر می کنم، خیلی غصه می خورم. بعد از فوت مادرم، سکته مغزی کرد و یه دفعه ای زمین گیر شد. هر چند به نظرم اگه می بردنش فیزیوتراپی، راه می افتاد اما هیچ کدوم از بچه هاش این کار رو نکرد.اگه بابام اینجا نبود، حتما یه چند روزی می گفتم بیارنش اینجا ولی با وجود این آدم نمیشه. بابام ازش خوشش نمیاد. با وجود اینکه خالشه. متاسفانه مادربزرگم اصلا اخلاق هم نداره و به شدت غر می زنه اما با وجود این، مظلوم و ناتوانه.کاش همت می کردم و یه روز با یکی از خواهرام می رفتم پیشش. عجب نوه های بی مع

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

بی چیزیوقتی فکرش و می کنم که برادرهام ازدواج کردن، خونه دارن، دو تا دو تا ماشین دارن و ما دخترها هیچی نداریم، خونم به جوش میاد.وقتی فکر می کنم که یک عمر اون نامرد، پول دخترها رو گرفت و خونه ساخت و فردا که بمیره بیشتر اموالش به ناحق میرسه به پسرهاش، خونم به جوش میاد.یک عمر خواهرام کار کردن و حالا که بازنشسته شدن، هیچی از خودشون ندارن. چون پدر نامردشون پول هاشون و گرفت. مقصر خودشون بودن که از اول، حقوقشون رو دادن به اون. من با وجود بچه بودنم، بهشون میگفتم که حقوق شون رو به اون ندن، اما گوش ندادن و

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

نیستی ابدیدلم می خواست یه در بود که بازش می کردم و وارد می شدم به نیستی ابدی.اونجا برای همیشه نابود می شدم و هیچ ذره ای از جان و روحم باقی نمی موند و تمام احساسم از بین می رفت و به صورت کامل نیست می شدم. نه چیزی درک می کردم و نه حس. نه خوب و نه بد. خاموشی کامل...نه رنجی بود و نه لذت. نه عشق و نه نفرت. رها می شدم از تمام تضادها.‌ B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

نخاله هاخوشحالم که پاشون از خونه زندگی ما بریده شد.اون سه تا عروس به درد نخورِ مفت خور، که فقط بلد بودن بیفتن روی دستمون، همون بهتر که دیگه اینجا پیداشون نمیشه.فکر کردن ما آرزوشون رو داریم و نیومدنشون ما رو ناراحت می کنه. زهی خیال باطل...نیومدن اونها به ما فهموند که محبت زیادی آدم ها رو هار می کنه.حیف اون همه محبتی که مادر و خواهرهای من در حق این سه تا نخاله و بچه هاشون کردن. چقدر خرج می کردن برای بچه هاشون. خوشحالم که خودم این کار رو نکردم و آدمم رو از قبل شناختم.چه خیری از اون برادرها دیدیم که

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

ترس های عمیقنمیدونم چرا ولی وقتی شب میشه و توی تنهایی خودم فرو میرم، همون لحظه ی اول یه غمِ عمیق وجودم و می گیره. اصلا نمیدونم از کجا میاد. اما حدس می زنم که از عمقِ ترس هام میاد.چون ترس توی لحظه لحظه ی زندگی ام هست. حتی زمانی که می خندم، ترس میاد سراغم که نکنه الان یه اتفاق بدی بیفته؟ نکنه دوباره دعوا راه بیفته، نکنه خبر مرگ بشنوم؟ نکنه یکی، یه چیزی اش بشه؟مدام می ترسم و نگرانم. اصلا آرامش ندارم، حتی توی لحظات مثلا خوب.اینقدر از بچگی ناغافل به مشکلی پیش اومده، که این رفته پس ذهنم و راحتم نمیذار

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

صفحه بندی